داستان های من و جناب استاد1
هوالحق
سلام
می خواهم مجموعه خاطرات من و دوست جدیدم جناب استاد را برایتان تعریف کنم که امیدوارم همانطور که برای اینجانب شیرین است برای شما نیز شیرین باشد.
داستان از آنجایی شروع شد که بنده یعنی پاسبان برای خرید کتاب قیدار رضا امیرخانی به کتاب فروشی بزرگ شهر رفته بودم و در حال خرید کتاب بودم که ناگهان دستی بر دوش بنده خورد و کسی مرا صدا زد.
-ببخشید شما هم دارید کتاب قیدار رو می خرید.
نگاهی به کتاب درون دستم که همان قیدار بود انداختم و بعد نیم نگاهی به سرو وضع آقا و به ذهنم رسید که حالا همان موقعی است که باید از جملات په نه په ای استفاده کنم.
-پ ن پ من رضا امیر خانی ام اومدم ببینم کتابم خوب فروش میره یا نه؟
و بعد صدای خنده قهقه ای که برای اولین بار بود می شنیدم .از یک طرف خوشحال بودم که برای اولین بار فردی پیدا شد که به جملات کاملا لوس و بی مزه پ ن پ ای من بخندد و از طرف دیگر ازصدای قهقه آن آقای محترم گوشم سوت کشید.
نمی دانم از روی عصبانیت می خندید که اینگونه ضایعش کرده بودم یا واقعا حرفم بامزه بوده است.
برای همین گفتم:اینقدر دیگه خنده نداشت
و او درحالی که دست چپش را رو شکم بزرگش گذاشته بود پاسخ داد:دستتون درد نکنه.... اگه این خنده نداره.... پس چی خنده داره.........آخ مردم از خنده
القصه
همین جمله کوتاه شد نقطه آغاز رفاقت بنده با جناب استاد.
نگاهی به کیسه سبز رنگی که به دست راست جناب استاد بود انداختم و متوجه شدم که ایشان هم کتاب قیدار را خریده اند.
گفتم :شما هم مثل من با امیرخانی حال می کنی ؟
او که نیز می خواست مزه ای انداخته باشد با لبخندی که مخصوص خود جناب استاد است به من گفت:
-چه ججججوووورم
وبعد دوباره قهقه ای زد که گوشم از شنیدنش سوت کشید.
-اینقدر بلند نخدید خوب نیست.
-مگه دخترم که بلند نخندم مرد باید مثل مردا بخنده.
نگاهی به سر و رویش اندختم پسرکی بود با پهنای زیاد قد کوتاه شکمی که مصداق واقعی بشکه بود.
ریش و موهای بور و چشمانی که یک مقدار به زاغی می زد.
دستش را فشردم و گفتم :با من کاری ندارید من باید برم
گفت :نه من هم باید برم، خونه شما کجاست؟
فکر کردم ماشین دارد و می خواهد مرا برساند.
با لبخندی که مخصوص خود بنده است از او تشکر کردم و گفتم که یک پراید قراضه دارم.
دوباره صدای قهقه اش گوش مرا آزار داد .
-نه من وسیله ندارم می خوام اگه شما وسیله دارین منو تا یه جایی برسونین.
با این جمله جناب استاد، دو ریالی ام افتاد که با کسی طرفم که از هر فرصتی برای سوء استفاده از طرف مقابلش کمال استفاده را می برد.
بنده هم که تازه از آن جناب به خاطر سلیقه اش خوشم آمده بود ،از او دعوت کردم تا با پرایدم او را به خانه اش برسانم و دعوت همان و قبول کردن بی چون و چرا از طرف جناب استاد همان.
خلاصه
سوار پراید قراضه ام شدیم و به طرف خانه جناب استاد حرکت کردیم.
-ببخشید کدوم سمتی باید برم؟
-برید طرف امام شهر بلوار ولی عصر
امام شهر نام محله ای در یزد است که یکی از بلوار های آن بلوار ولی عصر می باشد و شایان ذکر است که خیلی تصادفی خانه جناب استاد دو کوچه بالاتر از خانه ما بود.
بنده هم با نهایت خوشحالی که بعد ها از آن خوشحالی پشیمان گشتم ،عرض کردم:خانه ما هم همان جاست البته دو کوچه پایین تر شما.
در راه از سلیقه اش پرسیدم که چرا کتاب قیدار را خریده است او هم گفت که :برای کلاسشه
گفتم :یعنی چی برای کلاسشه ؟
گفت : من کتاب هایی که پر فروش هستند را خریداری می کنم و در کتاب خانه بزرگ و طویلی که در خانه داریم قرار می دهم تا هر کس به خانه ما آمد برایش پز دهیم که ماهم فلان کتاب را خریده ایم.
-یعنی نمی خونیدش؟
-نه مگه بی کارم درس و دانشگاه داریم.
-مگه شما دانشجو هستید؟
-پس چی؟تازه عضو انجمن اسلامی دانشگاهم هستم.
-کدوم دانشگاه؟
-فلان دانشگاه، و فلان رشته رو هم می خونم.
بازهم به طور کاملا اتفاقی من و جناب استاد هم رشته و هم دانشگاهی بودیم البته جناب استاد دو سال زودتر بنده به دانشگاه رفته بودند.
بعدها متوجه شدم با اینکه جناب استاد زودتر از من وارد دانشگاه شده اند، ولی از بس مشروط گشته و واحد هایشان را افتاده اند همان واحد هایی را در حال گذراندن هستند که بنده با وجود اینکه دو سال دیر تر وارد دانشگاه شده ام آن ها را پاس کرده ام.
اسمم را پرسید و در جواب گفتم که اسم من پاسبان است.
با چشمانی پر از تعجب پرسید :واقعا اسمت پاسبانه؟
گفتم:البته که اسم واقعی ام پاسبان نیست ولی اگه اسمم را بگم تمام زحماتم در مخفی کردن هویت از بین می ره ، بی کار نبودم که اون بالا بنویسم پاسبان نامه.
او هم در تایید سری تکان داد و گفت :ولی من اسم واقعی ام رو می گم اسم من پوریا است.
اینبار نگاهی کامل به او انداختم.اسمش به پهنایش می آمد ولی به طولش خیر،با کلی زحمت جلوی خنده ام را گرفتم و گفتم چه اسم زیبایی آدم یاد پوریای ولی می افته .....
او نیز از این حرف بنده خوشش آمد و از من تشکر کرد.
بعدا متوجه خواهید شد که چرا من پوریا را استاد صدا می کنم فعلا کمی صبر کنید البته می توانم بگویم که نام استاد مطابق با اظهار نظر های جابل پوریا است.
بعد از اینکه دوست جدیدم که بسیار تپل بود و ریش ها و موهای بوری داشت و به طور کاملا تصادفی هم رشته و هم دانشگاهی بنده بود و بازهم به طور کاملا تصادفی خانه شان دو کوچه بالاتر از خانه ماقرار داشت، را به خانه اش رساندم وبه طرف خانه حرکت کردم
در راه خوشحال بودم که دوستی پیدا کرده ام که بسیار تپل است و ریش ها و موهای بوری دارد و به طور کاملا تصادفی هم رشته و هم دانشگاهی بنده است و باز هم به وطور تصادفی خانه اش دو کوچه بالاتر از خانه ماست.
اگر دوستدارید ادامه داستان من و جناب استاد را بخوانید و از اظهار نظر های جناب استاد با خبر شوید نظر یادتون نره.
فعلا یا حق






سلام